تبليغاتX
تا بیکران پرواز کن.


تا بیکران پرواز کن.








 

سيرم از زندگي و از همه كس دلگيرم
آخر از اين همه دلگيري و غم مي ميرم

پرم از رنج و شكستن، ‌دل خوش سيري چند ؟
ديگر از آمد و رفت نفسم هم سيرم

هر كه آمد، دل تنهاي مرا زخمي كرد
بي سبب نيست كه روي از همه كس مي گيرم

تلخي زخم زبان و غم بي مهري ها
اينچنين كرده در آينه هستي پيرم

بس كه تنهايم و بي همنفس و بي همراه
روزگاريست كه چون ساية بي تصويرم

دلم آنقدر گرفته است، خدا مي داند
ديگر از دست دلم هم به خدا دلگيرم!

فريبا پاكروان

با این همه به این دل خوش باشیم به اینکه:

خداوند می تواند دل های شکسته را التیام بخشد اما او می خواهد تمام آن ها را داشته باشد.

اِنّ الله فی قلوب المنکسره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387 ساعت 18:38  توسط هستی  | 


اشتباه

به اشتباه پا به دنیا گذاشتیم
به اشتباه زیستیم
و
یقینا به اشتباه خواهیم مرد
کسی یافت می شود
این سیر را نه به اشتباه بلکه به حقیقت پیموده باشد؟
 
مادران و پدرانی از قبل تعیین شده
شناسنامه هایی از قبل آماده شده
زندگی دیکته واری که از قبل به خوبی دیکته شده
چه کسی جرات عصیان دارد؟
من؟
تو؟
و
یا اویی که هنوز به دنیا نیامده؟
اصلا" عصیان چه معنایی می دهد،
وقتی عصیان هم به تو دیکته شده باشد؟
 
این چرخ بنایش به اشتباه گذاشته شده
و
گرداننده
ایا او هم در تصادم اشتباهی " بود" شده؟
ایا کسی یافت می شود که به اشتباه هم شده،
سرنخ این کلاف سر در گم را به دست آورد؟
و از کجا معلوم معمایی در کار است؟
شاید اشتباه ما در اینجاست
شاید ما همه چیز را به اشتباه
اشتباه می بینیم
شاید حقیقت همزاد اشتباه است!
و یا چیزی نیست
جز سیل زنجیره وار اشتباهات تکرار شده!
ایا کسی یافت می شود عکس این را به اثبات رساند؟
 
آری
به اشتباه به دنیا خواهیم آمد
به اشتباه خواهیم زیست
و
به اشتباه این فانی را ترک خواهیم کرد
بی آن که کسی یافت شود
دست توقف بر این چرخ زند!...


 
12 ژوئیه 99گیتا صرافی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387 ساعت 8:50  توسط هستی  | 


به نام خدا

به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی

تک وتنها به تو می اندیشم

همه وقت...همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا...

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

 ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر...تو ببند...

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

 فریدون مشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387 ساعت 20:43  توسط هستی  | 


 از یکی از قشنگترین فصل ها مدت زیادی باقی نمونده.فصلی که فکر می کنم برای همه با یه غم قشنگ همراهه

شعر زیبای فروغ فرخزاد به خوبی این حس واین فصل رو توصیف می کنه

پاییز

از چهره طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را
 پاییز ای مسافر خاک آلود
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگهای مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه میدهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
جز سردی و ملال چه میبخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟
در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز ای سرود خیال انگیز
پاییز ای ترانه محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار
  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ساعت 13:40  توسط هستی  | 


 

خداوند بی نهایت است و لا مكان و بی زمان

اما به قدر فهم تو كوچك می شود

     و به قدر نیاز تو فرود می آید

        و به قدر ایمان تو كارگشا می شود

 

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریكی ماندگان را نور می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می  شود

خداوند همه چیز می شود همه كس را .....

به شرط اعتقاد

           به شرط پاكی دل

                 به شرط طهارت روح

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاك

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها؛ ناراستی ها؛ نامردمی ها

چنین كنید تا ببینید خداوند چگونه بر سفره شما با كاسه ای خوراك و تكه ای نان می نشیند

در دكان شما كفه های ترازویتان را میزان می كند

و در كوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند..... 

 

مگر از زندگی چه می خواهید كه در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387 ساعت 15:21  توسط هستی  | 


 

من يقين دارم كه برگ ،

 كاين چنين خود را رها كردست در آغوش باد ،

فارغ است از ياد مرگ !

 آدمي هم مثل برگ ، مي تواند زيست بي تشويش مرگ ،

 گر ندارد همچو او آغوش مهر باد را ،

مي تواند يافت لطف :

«هر چه باداباد را »

فريدون مشيري

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 ساعت 18:36  توسط هستی  | 


 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 18:53  توسط هستی  | 



ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 10:9  توسط هستی  | 


تا بیکران پرواز کن.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 15:11  توسط هستی  | 


سلام.عزیزان شرمنده برای این مدت سرم خیلی شلوغ بود تمام هفته رو امتحان داشتم.اما جبران می کنم.

کلیک کنید


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 15:31  توسط هستی  |